محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2341
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابن عباس گفت : « ديروز نيكخواهى كرده بود اما امروز دغلى آورده » گفت : « پس رأى صواب چيست ؟ » گفت : « راى صواب اين بود كه وقتى عثمان كشته شد ، يا پيش از آن روان مىشدى و سوى مكه مىرفتى و در خانه خويش مىنشستى و در مىبستى كه عربان آشفته بتكاپو از پى تو بودند . ولى امروز بنى اميه تلاش مىكنند كه چيزى از حادثه را بر تو افكنند و مردم را به شبهه اندازند ، مىخواهند خونخواهى كنى ، چنان كه مردم مدينه خواستهاند و تو قدرت آن ندارى ، آنها نيز قدرت ندارند ، اگر كار به دست آنها افتد و قدرت يابند حقوق خويش را آسانتر رها كنند مگر آنچه با شتاب كرده باشند و به شبهه . » گويد : و چون مغيره برون شد گفت : « به خدا اندرزش گفتم و چون نپذيرفت دغلى كردم . » آنگاه مغيره بيرون شد و سوى مكه رفت . عبد الله بن عتبه بنقل از ابن عباس گويد : عثمان مرا خواست و سالار حج كرد سوى مكه رفتم و كار حج را به پا داشتم و نامه اى را كه عثمان براى مردم نوشته بود بر آنها فرو خواندم آنگاه به مدينه آمدم كه با على بيعت كرده بودند و در خانه اش پيش او رفتم ، مغيرة بن شعبه آنجا بود و با وى خلوت كرده بود مرا بيرون نگهداشت تا مغيره از پيش وى برفت به دو گفتم : « مغيره چه مىگفت ؟ » گفت : « نوبت پيش به من مىگفت عبد الله بن عامر و معاويه عاملان عثمان را بفرست و آنها را در كارشان نگهدار كه براى تو از مردم بيعت گيرند و ولايات را آرام كنند و مردم را ساكت كنند . اين را از او نپذيرفتم و گفتم : به خدا اگر فقط لختى از روز بباشم به رأى خويش كار مىكنم و اين جمع و امثال آنها را به كار نمىگمارم . آنگاه از پيش من برفت و دانم كه پنداشت من بخطا مىروم . امروز پيش من آمده بود و گفت : نوبت اول چيزى با تو گفتم كه با من مخالفت كردى . پس از آن راى ديگر آوردهام ، راى من اين است كه چنان كنى كه رأى تو بود و آنها را بردارى